سخنرانی دکتر فرداد زند در پنجمین دوره‌ی مجمع اقتصاد فناوری نانو

دکتر فرداد زند؛ کارآفرین، مشاور نوآوری و سرمایه‌گذار در حوزه‌ی هایتک می‌باشد. در این سخنرانی وی از سرگذشت خود در حوزه‌ی استارت آپ می‌گوید. با ما همراه باشید

کارآفرین، مشاور نوآوری و سرمایه‌گذار در حوزه‌ی هایتک

زندگی‌نامه

داستان زندگی را از زمانی‌ که چهارده سال داشتم، شروع می‌کنم. سال سوم راهنمایی بودم و شاید بتوان گفت که سفر کارآفرینی خود را از آنجا شروع کردم. من در آن زمان موقعیتی داشتم که گاهی سفر خارج می‌رفتم و دوستانم سفارش‌هایی می‌دادند که برایشان راکت تنیس و یا لباس ورزشی بیاورم. از همانجا سفرهای تجاری من شروع شد و در هر سفر دوستان و آشنایان لیست‌هایی به من می‌دادند که برایشان بیاورم. سعی می‌کردم در حراجی‌ها بگردم تا وسیله‌ی ورزشی مناسب پیدا کنم و گاهی تعداد بیشتری وسیله همراه خود می‌آوردم. بعد از گذشت شش‌ ماه و چند سفر درآمد من در آن زمان مبلغ پنج میلیون تومان شده بود.
در آن زمان پدر و مادر من از این که یک اتاق را به شو روم تبدیل کرده بودم، متعجب بودند. با توجه به تعداد درخواست‌ها و نیاز بازار، لوازم ورزشی وارد می‌کردم. در آن زمان در ایران وب‌سایت نبود. من بصورت دهان به دهان بین دوستان اطلاع‌رسانی می‌کردم.
بعضی وقت‌ها یک مورد خاص را به سه یا چهار برابر قیمتی که برای فروش تصور می‌کردم، می‌فروختم. یک کسب‌ و کار کوچک و خیلی درآمدزا در آن زمان شکل گرفته بود. این اولین تجربه‌ی کاری من بود که با سال اول دبیرستان من مقارن شده بود. آن زمان در سازمان استعداد درخشان مشغول تحصیل بودم و به این فکر می‌کردم که آیا تحصیل در این سازمان را با تمام خوبی‌ها و مزایایی که دارد، ادامه بدهم و یا این که نه؟ احساس می‌کردم چیزهای دیگری باید یاد بگیرم که در مدرسه یاد نمی‌گیرم. در نهایت، ترک تحصیل کردم. شما در نظر بگیرید شاگرد اول مدرسه در دوره‌ی راهنمایی ترک تحصیل کرده و تصمیم می‌گیرد که در خانه درس بخواند. از اینجا بود که این جرأت را پیدا کردم تا یک سری از تصمیماتی را بگیرم که ۹۹ درصد آدم‌های اطراف من آن‌ها را نفی می‌کنند. این تصمیمات خیلی هم بد نبودند. به دلیل مسائل خانوادگی و کسب‌وکارهایی که پدر عزیزم درگیر آن‌ها بودند، مهندسی پلیمر انتخاب اولم بود. در دانشگاه شروع به تحصیل کردم و دوباره در سال سوم دانشگاه به این نتیجه رسیدم که من به مهندسی پلیمر علاقه‌ای ندارم. در این نقطه من کمی ترسیدم. متوجه شده بودم به مهندسی کامپیوتر و برنامه‌نویسی علاقه دارم. شرایط برای من مهیا شد تا هر دو رشته را با هم بخوانم. در آن شرایط ترسیدم که یکی از رشته‌ها را قطع کنم و دیگری را شروع کنم. با خود فکر کردم، رشته‌ی اولم را از صد و چهل واحد، صد واحد آن را پاس کرده‌ام و حیف است.
رسیدم به نقطه‌ای که من مدرک کارشناسی را گرفته‌ام و بعد هم دو سال بعنوان یک برنامه‌نویس مشغول به کار شدم و به این نتیجه رسیدم که باید ادامه تحصیل بدهم زیرا احساس می‌کردم که باید بیشتر یاد بگیرم و خیلی چیزهاست که من نمی‌دانم. دوباره سر این دو راهی قرار گرفتم که رشته‌ی فنی خودم را ادامه بدهم و یا این که دوباره وارد یک رشته‌ی جدید بشوم؟ با توجه به بازخوردی‌ که در دو سال گذشته از کار کردن در صنعت پیدا کرده بودم، باز هم این تصمیم را گرفتم و تصمیم سختی بود. رشته‌ی مدیریت را در کشور هلند شروع کردم و هنوز به آنجا نرسیده، درگیر این بودم یک کار دیگر هم شروع کنم. دو گزینه برای من وجود داشت: چون ترم اول شاگرد اول شده بودم از من خواسته بودند بعنوان کمک‌یار آموزشی به یکی از اساتیدم در آنجا کمک کنم. یک پروژه هم در اداره‌ی آمار هلند پیش آمده بود و به یک محقق بعنوان دیتاساینتیست نیاز داشتند تا در این پروژه‌ی ملی فعالیت کند. من برای این کار داوطلب شدم. این دوران مقارن شده بود با زمانی که من اولین استارت آپ فناور محور خودم را راه‌اندازی کردم. با دو نفر از دوستانمان یک وب‌ سایت برای طاق زدن و یا بارتر کردن خدمات، راه‌اندازی کردیم و واسط پول را حذف کردیم. کم‌کم این خدمات به جای دو سویه بودن شکل چند سویه به خود گرفت. به این صورت که یک دایره شکل می‌گرفت و افراد تبادل خدمات می‌کردند. من در آن زمان مشغول درس خواندن بودم و هم‌ زمان در اداره‌ی آمار هلند مشغول به کار بودم. ما خیلی زود شاید ظرف مدت چند ماه در کشور هلند به چهل هزار کاربر فعال رسیدیم که رشد خیلی سریعی بود؛ هنوز هشت و یا نه ماه بیشتر از فعالیت استارت آپ ما نگذشته بود که چند شرکت به سراغ ما آمدند تا شرکت ما را خریداری کنند. فکر می‌کنم سومی یا چهارمین آفر بود که طاقت نیاوردیم. چون دانشجو بودیم، وسوسه شدیم و شرکت را فروختیم که به نظر من در آن زمان پایان موفق و خوبی بود.
شرکتی که ما هسته‌ی آن را شکل داده بودیم، چهار سال بعد هشتصد و پنجاه برابر آن قیمتی که ما فروخته بودیم، توسط یکی از ساب سیدری‌های ebay خریداری شده بود. یک هفته‌ای همه‌ی فکر من را مشغول کرده بود. استارت‌آپی که ما یک زمان فکر می‌کردیم واقعاً موفقیت بوده، اگر چهار سال دیگر صبر می‌کردیم این قدر پیشرفت می‌کرد؟ یا ما می‌توانستیم شرکت را به این نقطه برسانیم؟
اکنون زمانیست که مدرک کارشنایی‌ام را گرفته‌ام، پروژه‌ی هلند با موفقیت انجام شده و استارت آپ را هم فروختیم. آیا وارد بازار کار شوم و خیلی جدی‌تر شروع کنم و یا تحصیل را در مقطع دکترا ادامه دهم. رشته‌ی اقتصاد را انتخاب کردم. در مدت زمان دکترا هم من سه استارت آپ دیگر داشتم که تقریباً هر سه‌ی آن‌ها شکست خورد. البته یکی از آن‌ها نیمه موفق بود ولی دو مورد دیگر کاملاً شکست خورد. در این مقطع من یک مقدار سرخورده شده بودم. برای دوره‌ی پست‌ داک (فوق دکترا) به آمریکا رفتم. بعد از اتمام دوره‌ی پست‌ داک دو نفر از پروفسورهای همان دانشگاه به من پیشنهاد دادند تا در ارتباط با همان موضوعی که در پست‌ داک کار کرده بودم، یک استارت آپ راه‌اندازی کنیم و دوباره به همان فضای کارآفرینی برگشتم. روی کاغذ تیم بهتر از این نمی‌شد. یک پروفسور از ام ای تی و یک پروفسور از هاروارد و ما ظرف مدت چند روز و با چند تماس تلفنی توانستیم حدود نیم میلیون دلار پول بدست آوریم. هیچ چیزی هم نداشتیم، حتی ام وی پی فقط یک ایده بود که یک سری تئوری پشت آن بود. یک سال و نیم زمان برد تا این پول مصرف شد و دیگر نتوانستیم سرمایه پیدا کنیم و تمام قول‌هایی که به ما داده بودند بدلیل این که نتایج کارمان خوب نبود از بین رفت و ورشکست شدیم. دوباره یک سرخوردگی مضاعف به سراغم آمد که من با این تیم دو بار کار کردم ولی نتیجه نگرفتم. این دغدغه برایم به وجود آمد که آیا در فضای کارآفرینی بمانم و یا این که دوباره به فضای مطمئن‌تر آکادمی‌ها برگردم. به هلند برگشتم و به عنوان استادیار دانشگاه کار تحقیقی انجام می‌دادم. در آن جا برای کارهای نوآوری و کارآفرینی یک نرم افزار راه‌اندازی کردم که همچنان هم پا برجاست ولی بعد از یک سال و نیم دوباره به این نتیجه رسیدم که این چیزی نیست که من می‌خواهم. وارد شرکت مکنزی شدم و به حوضه‌ی خلیج‌فارس نقل مکان کردم. این دغدغه دوباره به سراغم آمد که تا کی می‌خواهی اینجا کارمند باشی؟ آیا نمی‌خواهی دوباره کسب‌ و کار خودت را راه‌اندازی کنی؟ و بالاخره بعد از این همه سال‌هایی که از ایران دور بودی به کشور برگردی؟ تصمیم گرفتن بابت این موضوع برایم سخت بود و کمی می‌ترسیدم. با توجه به تجربه‌های شکست و موفقیتی که داشتم دیگر می‌توانستم به ترسم غلبه کنم و در نهایت این تصمیم را گرفتم و به کشور عزیزمان ایران برگشتم و یک شرکت مشاوره‌ی مدیریت تأسیس کردم. تقریباً با چهارده استارت آپ در حال همکاری به شکل‌های مختلف هستم؛ با بعضی از آن‌ها بعنوان یک مشاور و در بعضی دیگر نقش عملیاتی‌تر دارم.

تحلیل‌ها

من با تجربه‌ای که در استارت آپ‌های خودم داشتم و با گذشت دو سال از ورود به کشورم، دغدغه‌های استارت‌ آپ‌های کشور را احساس کردم. خیلی وقت‌ها شما لزوماً راه‌حلی برای مشکلاتی که هست فراهم نمی‌کنید. شما کاری را انجام می‌دهید که فکر می‌کنید خوب است. ایده‌ای را می‌پرورانید که احساس می‌کنید ایده‌ی خوبی است و آرزوی شماست. ولی لزوماً آیا در بازار هم همین برخورد با آن ایده می‌شود؟ آیا شما واقعاً مشکلی را برطرف می‌کنید؟ این مطلب را به خودتان پاسخ نمی‌دهید. من درگیر این قضیه هستم و با دوستانی که در فضای کارآفرینی کار می‌کنم به آ‌ن‌ها می‌گویم که این به نظر شما یک مشکل است که شما می‌خواهید آن را برطرف کنید؟ ولی به نظر من مشکل نیست. آیا تا به حال بدنبال تست کردن این مطلب رفته‌اید که ببینید حداقل در محله‌ی شما این مشکل را دارند؟ اصلاً تاکنون با بازاری که قرار است با آن کار کنید، ایده را مطرح کرده‌اید؟ جواب آن‌ها نه است. می‌گویند:«این چه کاریست. ما اول باید سعی کنیم یک محصول خوب داشته باشیم.» این اتفاقی است که در فضای کارآفرینی ما می‌افتد. تیم‌هایی بوده که من با آن‌ها درگیر شدم و یک سال و نیم مشغول توسعه محصولی بوده‌اند که بعد از یک ماه به این نتیجه رسیده‌اند که این محصول به درد بازار نمی‌خورد یا نمی‌تواند آن مشکل را که برایش طراحی شده، رفع کند. گاهی اصلاً چنین مشکلی وجود ندارد. در واقع این تصورات و آرزوهای یک تیم بوده که یک چنین مشکلی را برای خودش ترسیم کرده و بعد یک راه‌حل برایش پیدا کرده است. برای همین یکی از اولین توصیه‌های من به شما این است که هرچه سریع‌تر وارد بازار شوید. این که شما یک سال و نیم انرژی فکری، زمانی و موارد دیگر را بگذارید و چیزی را توسعه بدهید که احتمالاً به هیچ دردی نمی‌خورد، این بحث اعتبارسنجی بازار است.
بحث دیگری که فکر می‌کنم خودم هم بیشتر با آن برخورد داشتم بحث fit for purpose  است. زمانی که شما بر طبق تحقیق بازار خودتان و شناسایی مخاطبانی که داشته‌اید، می‌دانید که این مشکل در بازار وجود دارد اما این که ترجمان این مشکل محصول شما چگونه باشد، این هم نکته‌ی مهمی است. لزوماً با هر چیزی که شما فکر می‌کنید که می‌شود این مشکل را حل کرد و یا چون شما یک رشته خاص و یا کار خاصی را بلد هستید، پس راه‌حل آن مشکل هم می‌تواند به شما مرتبط باشد، جواب خوبی نیست. این هم از همان مواردیست که وقتی با دوستان و همکاران صحبت می‌کنم خیلی به آن تأکید دارم که حتماً تست کنید و ببینید چیزی که شما دارید راه‌اندازی می‌کنید، واقعاً چیزی هست که بازار می‌خواهد و می‌تواند مشکلی را حل کند؟
دغدغه‌ی دیگری که متناسب با این بحث داریم بحث pilot trap است که در کشور ما هم اتفاق می‌افتد و من شخصاً این تجربه را داشتم و استارت آپ ام ای تی هاروارد به خاطر همین پایلو تراپ شکست خورد. یعنی ما در حال طراحی یک سیستم پیچیده سارنت پرایس سافت ور بودیم و سی تی یو آن بانکی که سرمایه‌گذار مهندسی ما بود، به ما گفت داخل بانک با یازده هزار کاربر این را آزمایش کنید. فکر می‌کنم این برای یک استارت آپ یک آرزو باشد. ما وارد یک بانک اطلاعاتی شدیم و بعد از گذشت یک هفته از ایده‌ای که داشتیم توانستیم آن را در آنجا اجرا کنیم. اما اتفاقی که افتاد این بود که ما حواسمان نبود ظرف یک سال و نیم بانک محصول ما را به آن چیزی‌ که خودش می‌خواست، تبدیل کرده بود. در واقع به یک اکسیشن از ای ار پی خودش تبدیل کرده بود. بعد از یک سال و نیم ما به این نتیجه رسیدیم که اصلاً این چیزی نبوده که ما می‌خواستیم تولید کنیم و فرسنگ‌ها با ایده‌پردازی‌ها و چیزی که در ذهن ما بود فاصله دارد. بنابراین مواظب این تله‌ی پایلو تراپ باشید. من در کشور خودمان هم به چنین مواردی برخورده‌ام که یک بانک، یک مؤسسه و حتی بعضی مواقع ویسی‌های عزیزمان یک ایده‌ای را می‌آورند و احساس می‌کنند خیلی بیشتر هم می‌دانند و خیلی موقع‌ها هم بیشتر می‌دانند ولی این یک قانون مطلق نیست و بعد مسیر به یک سمت و سویی می‌رود که شاید آن تیم و بنیان‌گذارانش و حتی بازار هم انتظارش را نداشته است.
آخرین مورد را هم که من می‌توانم در موردش مثنوی‌ها بگویم بحث team comflat است. این که ما دو نفر هستیم و بعد این دو نفر باهم به اختلاف برمی‌خورند(کوفاندرها) و حالا شما جلوتر می‌روید کوفاندرها بیشتر می‌شوند و بعد ساختار از استارت آپ به تقریباً اس می تبدیل می‌شود. اگر یک نمونه بخواهم در این مورد برای شما مثال بیاورم، یکی از استارت‌ آپ‌هایی است که من با آن‌ها همکاری می‌کردم. ظرف مدت پنج ماه مجبور شدیم چهار دفعه سازماندهی مجدد انجام بدهیم. چهار سری مجبور شدیم افراد را عوض کنیم و حتی از بعضی کوفاندرها بخواهیم که تیم را ترک کنند به این علت که نمی‌شد کار کرد. من فکر می‌کنم ما در کار گروهی ضعف داریم و این به علت کم انجام دادن کار گروهی است. من در دوران کارشناسی خودم به ندرت یادم می‌آید که کار گروهی انجام داده باشم و اگر هم یک کار گروهی انجام می‌دادیم، یک انگ تقلب می‌چسباندند و می‌گفتند که شما کارهایتان شبیه هم است و تقلب کرده‌اید. در صورتی که ما با همفکری هم این کار را انجام داده بودیم. چرا من باید همه‌ی کارها را تنهایی انجام بدهم درصورتی که تجربه‌ی خارج از کشور من درست عکس این موضوع بود و همیشه در تیم‌های دو و یا سه نفره کار می‌کردیم. بنابراین یاد بگیریم که با هم کار کنیم و به عقاید و نظرات مخالفان احترام بگذاریم و بتوانیم با هم تعامل کنیم و با هم به سمت یک هدف مشترک پیش برویم.
اجازه دهید چند بازخورد دیگر از مدتی که در اکوسیستم کارآفرینی و نوآوری کشورمان مشغول به خدمت هستم، با شما درمیان بگذارم. واقعیت امر این است که من احساس می‌کنم یک تبی اتفاق افتاده است که تبی بدی هم نیست و من پیش‌بینی می‌کنم چند سال دیگر هم یک حبابی پیش رو خواهیم داشت که امیدوارم حباب بزرگی نباشد. به قول یکی از دوستانمان ما هدفمان هر ایرانی یک استارت آپ و هر ایرانی یک وی سی است و صرفاً استارت آپ راه ‌انداختن و صرفاً کار کارآفرینی کردن به تنهایی هدف نیست. این که می‌خواهم کارآفرین باشم شاید هدف خوبی باشد. شما نگاه می‌کنید، می‌بینید تیم‌های استارت‌ آپی حالا چه آن‌هایی که ما بد شانس بودیم با آن‌ها کار کردیم و یا آن‌هایی که خوش‌شانس بودیم با آن‌ها کار کردیم، شروع می‌کنند از یک مسابقه به مسابقه‌ی دیگر جمع‌آوری جوایز. در یک مسابقه اول شدند و در بعدی سوم شدند در بعدی… تا کی؟ چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ دو سال است که در فاز راه‌‌اندازی هستند، هنوز اجرا نکرده‌اند ولی پنج جایزه برده‌اند! این تب و گرایش بالا اتفاقی است که به بلوغ رسیدن کمک می‌کند و من این روند را رو به جلو می‌بینم. این بلوغ کم‌کم دارد شکل می‌گیرد و به همین نسبت این بلوغ در بحث سرمایه‌گذاری هم اتفاق می‌افتد. یکی از دغدغه‌ها در بخش سرمایه‌گذاری بحث قیمت‌گذاری است. یک خاطره برایتان بگویم. ما یک بحث سرمایه‌گذاری برای یک استارت آپ که یک اپ بود داشتیم. به سراغ یکی از دوستان سرمایه‌گذارمان رفتیم. حدود هشت، نه نفر دور یک میز نشسته بودند و راجع به تعاملی که ما می‌خواستیم با آن‌ها انجام بدهیم، در حال بررسی بودند. متخصص ارزش‌گذاری استارت آپ وارد جلسه شد! من تا حالا چنین سمتی را نشنیده بودم. یک برگه آورد و شروع کرد از ما سؤال کردن که چه زمانی تأسیس شدید؟ مثلاً یک سال قبل. «شرکت شما مکان فیزیکی دارد؟» «نداریم.» «یعنی چی نداریم؟» «خب تو یکی از این اکسلریتورها (مراکز شتاب‌دهنده) هستیم و جایی نداریم.» پرسید:«میزان سرمایه‌گذاری شرکت؟» گفتم:«یک میلیون تومان.» گفت:«شوخی نمی‌کنم.» گفتم:«یک میلیون تومان! و ما شرکت را با یک میلیون تومان سرمایه‌گذاری کردیم و بقیه تیم هم این اپ را بوت استراپ کرده و سرمایه‌ی دیگری نداشتیم.» خلاصه این روند جلو رفت و ما دیگر چیزی برای ارائه نداشتیم. بعد به یکی از مشاورهای تکنیکالش رو کرد و گفت:«این اپ چقدر می‌ارزد؟» گفت:«ما خودمان می‌توانیم با سی چهل میلیون دِوِلوپش کنیم(توسعه‌اش بدهیم) و حالا چون یک مقدار اپ آن‌ها کار کرده احتمالاً پنجاه شصت میلیون تومان.» ایشان لطف کرد روی استارت آپ صد میلیون تومان ارزش‌گذاری کرد. حالا ما چقدر پول می‌خواستیم، پانصد میلیون تومان. یعنی باید پنج استارت آپ به ایشون می‌دادیم و از اتاق بیرون می‌آمدیم. در همان زمان ما دو ونیم میلیارد پروپوزال سرمایه‌گذاری داشتیم و اتفاقاً از آن استارت‌ آپ‌های خوبی هم هست که هنوز هم مشغول به کار است. این موضوع دلیل بر بی‌سوادی و یا ناآگاهی شخص خاصی نیست. در همین بحث سرمایه‌گذاری، شما با سرمایه‌گذار تعامل می‌کنید و سرمایه‌گذار می‌گوید که من می‌خواهم این پول من شش ماهه برگردد. کجا برگردد؟ اصلاً این بازی اشتباه است. آن پول احتمالاً یک سرمایه‌ی سرگردانی بوده است که شما در یک صنعت زود بازده دیگری قبلاً سرمایه‌گذاری داشته‌اید و چون آن صنعت ضعیف شده، شما به این فکر افتادید که بحث استارت آپ بحث داغ و مناسب سرمایه‌گذاری است. در حالی که عادت دارید شش ماهه و یک ساله سرمایه‌ی شما برگردد. این بازی، بازی اشتباهی است. شما نمی‌توانید وارد زمین فوتبال شوید و بسکتبال بازی کنید. یک بحث دیگر تعامل بین تیم‌های استارت‌ آپی و سرمایه‌گذاران است. با بچه‌های کارآفرین صحبت که می‌کنیم سرمایه‌گذار را یک غول وحشناک و ترسناک می‌بینند که هنگام جلسه انگار می‌خواهند وارد رینگ کشتی بشوند. در جلسات، استرس در چهره‌ی آن‌ها مشخص است. با خود می‌گویند اگر ما این اطلاعات را ندهیم یا این موضوع را نگوییم و در فاز بعدی صحبت کنیم، پرداخت انجام نمی‌شود! اصلاً چنین چیزی نیست. باور داشته باشید سرمایه‌گذار شریک شما در این تجارت است نه دشمن شماست و نه با شما مشکلی دارد بلکه می‌خواهد به شما کمک کند. این طرز فکرها مطالبی است که سیستم کارآفرینی ما کم‌کم دارد به بلوغ فکری آن می‌رسد که فکر می‌کنم چند سال دیگری هم کار داشته باشد.

عقاید

در مسیر زندگی، همه‌ی ما باید یکسری تصمیمات و انتخاب‌ها داشته باشیم. ترسیدن یک رفتار طبیعی است و این که هر ‌تصمیمی که شما بگیرید ممکن است در ‌آن شکست وجود داشته باشد، آن هم طبیعی است اما این که شما انتخاب کنید و از تصمیمتان بترسید و بخاطر این ترس حاضر نباشید آن تغییر را انجام دهید و یا آن تصمیم را بگیرید، چیزی است که شما انتخاب می‌کنید و این از همان انتخاب‌هایی است که می‌تواند مسیر زندگی شما و نتایج حاصل از آن را بسازد.
اگر از من بپرسید برای غلبه بر تمام این تجربیات که می‌توانست به شکست منتهی شود و در این تغییراتِ بعضی وقت‌ها آنی و شدید، چه چیزی به شما کمک کرد، پاسخ من چهار کلمه‌ی کلیدی است که می‌تواند به شما کمک کند:
(خواستن، توانایی، انرژی و هزینه دادن)
اول از همه این که به جد بخواهید که تغییر کنید و مسیرتان را تغییر دهید. این خواسته از نظر من خیلی مهم است و بعد از آن مهارت‌های خودتان و ابزارهای لازم برای این تغییر را هم فراهم کنید. حالا یا آن‌ها را کسب کنید و یا بدنبال یادگیری آن‌ها بروید. در هر صورت بدون ابزار نمی‌توان پای کوه ایستاد و با یک گیوه بگویید که من می‌خواهم دماوند را فتح کنم. می‌دانم که می‌خواهی ولی آیا می‌توانی این کار را انجام بدهی؟
بحث بعدی این است که در ضمن این مسیر پر پیچ‌ و‌ خم و پرتلاطم باید سعی کنید انرژی و رغبت خودتان را نگه دارید. من هم بارها در این مسیرها با خودم می‌گفتم چه اشتباهی کردم. این مسیر سختی است و هنوز سه ماه بیشتر نگذشته به نقطه‌ی اول برگردم. هر تغییری سختی‌های خاص خودش را دارد. این که بتوانید ممارست بخرج بدهید به نظر من یک هنر است.
در نهایت، خودتان را آماده کنید برای این که هزینه‌های شکست را بپردازید. هر تغییری ممکن است منجر به شکست شود. بنابراین اگر آماده باشیم که هزینه‌های آن را بپردازیم، اول این که ناامید نمی‌شویم تا برای دفعه‌ی بعد تصمیم بگیریم و تغییر بدهیم. دوم این که زمانی که آن شکست به ما متحمل می‌شود، خیلی به ما آسیب نمی‌رساند.
با یک گزاره سخن خودم را به پایان می‌رسانم که اعتقاد شخصی من است:«زمانی می‌توانید موفق بشوید که رغبت و تمایل شما برای موفقیت بیشتر از ترس شما از شکست باشد.»

موفق باشید

نوشته های مرتبط

ارسال یک دیدگاه